خرید بک لینک
تصور کنید دختری ۷ ساله هستید با موهای خرگوشی که در یک شبِ سردِ زمستانی، دارید چند خطِ پایانیِ مشقِ فارسیِ خود را مینویسید. ناگهان یک لیوان آبِ خیلی سرد روی سرتان ریخته میشود و کلِ بدنتان بیحس. از آن مهمتر دفترِ مشقیست که به فنا رفته! حالتِ دوم هنگامِ دیدنِ تلویزیون اتفاق میافتد آن زمان که خیره به کارتونِ موردِ علاقهی خود هستید که ناگهان موهایتان از پش

برچسب: نویسنده: سارا جعفری تاريخ: دوشنبه 21 اسفند 1396 ساعت: 21:28

خانهی ما در محلهای واقع شده که از سه طرف به اندازهی هفت دقیقه با کوههای نسبتاً مرتفع فاصله دارد. همیشه وقتی از خانه بیرون میروم، چند دقیقهای به کوههای اطراف خیره میشوم. شکوهِ خاصی دارد. من هم که عاشقِ کوه. چند وقتِ پیش متوجهِ پارچهی مشکیِ چادرمانندی جلوی یکی از غارهای کوچکِ کوهِ سمتِ چپِ خانه شدم. چند روزی گذشت تا این که مادر به نقل از آقای پاکبانِ

برچسب: نویسنده: سارا جعفری تاريخ: دوشنبه 21 اسفند 1396 ساعت: 21:28

داره بارون میباره :)

بعد از دو ماه!

+ عکسِ پشتِ پنجرهای به عبارتی! :|

برچسب: نویسنده: سارا جعفری تاريخ: دوشنبه 21 اسفند 1396 ساعت: 21:28

تو هر اندازه هم که شبیه به من باشی باز هم نمیتوانی قرمهسبزی دوست نداشته باشی. دقیقاً ۲۲ ساعت و ۴۵ دقیقه است که باران بیوقفه میبارد و ۱۰ دقیقه از شروعِ امتحانی که بخاطرش تمامِ دیشب، خودت را لابهلای سطرهای کتاب و جزوههایت مچاله کرده بودی میگذرد و من به یقین رسیدهام که بهترین گزینه برای امروز قرمهسبزی ست. پختنش چندان دشوار نیست. فقط یک قلق دارد و آن

برچسب: نویسنده: سارا جعفری تاريخ: دوشنبه 21 اسفند 1396 ساعت: 21:28

چه فرقی میکند کوتاهقد باشم یا سروقامت؛ سفید باشم یا سبزهرو؛ چشمانم آبی باشد یا قهوهای؛ موهایم لَخت باشد یا فرفری؛ فرزندِ اول باشم یا تهتغاری؛ سالم باشم یا درگیرِ بیماری؛ دههی پنجاهی باشم یا دههی هفتادی؛ پنجرهی اتاقم رو به کوه باز بشود یا تاریکی؛ دانشجوی رشتهی پزشکی باشم یا آبیاریِ گیاهانِ آبزی! شمالی باشم یا جنوبی؛ بالانشین باشم یا زاغهنشین؛ عاقل ب

برچسب: نویسنده: سارا جعفری تاريخ: دوشنبه 21 اسفند 1396 ساعت: 21:28

جهنم گاهی در معدهدرد خلاصه میشود :|

و من الان وسطِ جهنم دست و پا میزنم! عزرائیل رو هم دارم به صورتِ FULL HD میبینم :|

برچسب: نویسنده: سارا جعفری تاريخ: دوشنبه 21 اسفند 1396 ساعت: 21:28

۳ یا ۴ ساله بودم که نقاشی جزءِ برنامهی ثابتِ هر روزهام شد. من بودم و یک جعبه مدادرنگیِ ۶ رنگِ کوچولو و دفتر نقاشیِ عروسکی. آرام آرام یاد گرفتم از دلِ خطخطیهایم کوه و درخت و گل بیرون بکشم. یاد گرفتم کوهها را یکنواخت رنگآمیزی کنم. یاد گرفتم با دقت و حوصله واردِ حریمِ مدادرنگیها بشوم و به اشکالِ بیروحِ ترسیمشده رنگ بپاشم مبادا از محدودهی مرزبندیشده ت

برچسب: نویسنده: سارا جعفری تاريخ: دوشنبه 21 اسفند 1396 ساعت: 21:28

برای من از پیرمردِ غارنشینِ بیپناه نوشتن زیاد سخت نیست؛ از پاکبانِ مهربانی که هر دوشنبه، حوالیِ ساعتِ ۱۰ صبح میآید و کوچه را برق میاندازد نیز هم. من میتوانم سطرها از اویی بنویسم که برای لمسِ دستانش نذرِ چای کردهام. از سبزیِ جنگلهای شمال و آبیِ دریای جنوب که فقط از لنزِ دوربینِ دیگرانِ دیدهام؛ از منی که وسطِ این زندگی گم شده؛ از آرزوهایی که طیِ همهی

برچسب: نویسنده: سارا جعفری تاريخ: دوشنبه 21 اسفند 1396 ساعت: 21:28

خوب باشیم و بگذریم و بخندیم :)

همین

برچسب: نویسنده: سارا جعفری تاريخ: دوشنبه 21 اسفند 1396 ساعت: 21:28

صفحه بندی